پس آه واره ئی چالاک

از دیشب دارم به نقطه ضعفهام فکر میکنم

به اینکه کاش یه دفتری داشتم و می نشستم مهندسی طور تحلیل میکردم خودمو

نمودار رسم میکردم براش

تنش و کرنش ناحیه الاستیک و پلاستیکشو بررسی میکردم

دو رفتار کاملا متناقض هنگام عصبانیت از خودم نشون میدم. گاهی سکوت میکنم و موقعیت رو ترک گاهی هم داد میزنم که البته نهایت ده ثانیه طول میکشه و بعد میشینم گریه میکنم

وقتایی که میفهمم اشتباه کردم گاهی روی اشتباهم پافشاری میکنم البته نه همیشه و این بیشتر از همه خودمو اذیت میکنه

اعتماد به نفس بشدت پایینی دارم اونقدر که توی نوجوانی مدام کتابهای آماتور راه های افزایش اعتماد به نفس میخوندم


ولی همه اینا و هرچی دیگه هست مثل زودرنج بودن یا حافظه ضعیف داشتن یا زود تحت تاثیر قرار گرفتن و ... حل میشن. همه اینا رو میشه نادیده گرفت و تلاش کرد که رفع بشن اما امان از روحیه ضعیف. از زود پذیرفتن شکست. از رقابت نکردن. کلا تا یادمه به خاطر جثه ریز توی مدرسه همیشه از همه دعوا ها زود کنار رفتم. یک بار با دختری میرفتم و پسری اومد بهمون گیر داد بدون دلیل و چاقو آورد بیرون و من هیچ کاری انجام ندادم اونجا کامل له شدم و اون لحظه تا حالا تلخ ترین لحظه زندگیم بود. ضعیفم در مقابل مشکلات خودم. خدایا این ضعف رو چجوری میشه حل کرد؟ چطوری مصمم و با اراده باشم؟


پی نوشت: از مهندسی فقط روز ش به ما رسید...

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۳۴
بیداد درویش
شروع کردم محله هایی از یزد رو که هیچوقت نرفتم، برم و یه کم بیشتر بشناسم شهرمو. امروز رفته پنبه کاران و تل و نظرکرده تو بلوار بسیج. پر از انرژی های خوب و قشنگ. دوستی دارم که به قول خودش دلداده یزده و چرا من نباشم؟ :)
فردا نمایشگاه کتاب شروع میشه آخ جون. از صبح ساعت 9 میرم اولین نفر داخل و تا بیرونم نکنن نمیام :)) یه لیست کتاب نوشتم که کلی هم طویل شده امیدوارم تعدادیشونو بخرم. چون کتابفروشی خودمونو دیگه نمیرم اصلا و کتابفروشی های دیگه رو هم دلم نمیاد برم و اونقدر با بیست درصد تخفیف کتاب واسه خودم گرفتم که با قیمت پشت جلد خریدن یه جوریه برام. پس یه تعداد کتاب دارم نخونده و یه تعدادم میخرم که تا اردیبهشت و تهران سال بعد داشته باشم.
یاسر عروسی کرد دیشب. باورم نمیشه اگه چهارسال قبل بهم میگفتن روزی نزدیک ترین دوست زندگیت ازدواج میکنه و تقریبا بهت التماس میکنه که بری و من نرم آخرش. همین دو خط آخری تونست اشک بیاره داخل چشمام. اومممم طبقه بندی و هشتگ و اینا درست کنیم ما هم واسه وبلاگمون کم کم :)

پی نوشت: که هنوز من نبودم ...
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۴
بیداد درویش

می گفتم منم میخوام یکی رو که کاراشو دنبال کنم. با عشق و علاقه تماشاش کنم. بشنومش. گشتم چند نفرو پیدا کنم. اما این مدلی نیست. باید خودش اتفاق بیفته. تابستون امسال بود که با عشق و علاقه فراوان لای آرشیو شبکه مستند ایرانگرد رو پیدا کردم و با عشق عجیبی تماشا کردم. بچه تر بودم سیمای خانواده که برنامه مورد علاقه مامان بود رو میدیدم. بخش جذابش سیر و سفر های میلانی بود واسم. غارهایی که کشف میکرد و مستند میساخت ازشون. عشق من به میلانی ادامه دار شد و با اینکه دسترسی به اینترنت و اینها نبود اما درست یادمه راهنمایی وقتی تازه اینترنت کامپیوترمو وصل کردم در تلاش واسه دادن ایمیل به میلانی بودم و موفق به اون کار هم شدم. حالا بعد از گذشت سالها جوان اول طبیعت دوست صدا و سیمامون شده جواد قارایی گل. البته جناب بحری محیط بان قمی هم روی تخم چشمامون جا دارن. توی دایرکت اینستا به این آدمهای مهربون پیام دادن و جواب های بی نظیر شنیدن از قشنگترین احساسات دنیاست.

پی نوشت: نه فقط این پیام بلکه به خاطر یه سبک زندگی قشنگ دیگه و تاثیرپذیری شدیدی که ازش دارم میگیرم، حس میکنم کلا دارم متحول میشم. مرسی ازت :)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۱۸:۴۴
بیداد درویش

هی مینویسم هی پاک میکنم هی مینویسم هی پاک میکنم هی ...


چجوری بیان میشه کرد حرفهایی که به زبون نمیان رو؟


پی نوشت: مثلا این یک پست روزمره معمولی است ...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۲۸
بیداد درویش

رفته بودم محله قدیمی دیدن دوست قدیمی که مرخصی گرفته بود از سربازی. شنیدن و حرف زدن از سربازی واسه پسرا یه چیز غریبیه. هیشکی دلش نمیخواد سربازی رو و همه مون مجبوریم که بریم. دارم واسه ارشد میخونم چون دوست دارم رشته رو اما ته دلم خوشحال هم هستم که یه درجه بهم اضافه میشه بعدا به خاطر فوق لیسانس گرفتن و یه پله مرحله گند سربازی راحت تر.

گفتم که نقریبا نصف دوستام الان سربازن. تو شهرای مختلف. یکی سپاه یکی ارتش یکی نیروی انتظامی. یکی پشت میز یکی راننده یکی در حال شستن دسشویی یکی در حال پست دادن و نگهبانی زندون یکی دوش به دوش متهم تو دادگاه. همه شون منتظرن. منتظرن که زودتر تموم بشه و شروع کنن زندگی ای رو که توش کارت پایان خدمت دارن. تا بتونن کار پیدا کنن(مثلا کار هست واسه جوونا) تا بتونن خارج برن(مثلا دلار ارزونه) بتونن زن بگیرن( :)))) )

محله قدیمی جوری نیست که زیاد ازش رد شم. شاید سالی یه بار یا کمتر. اما زنده میشن کلی خاطرات واقعا مهیجی که اونجا ساخته شد برام. از سعید هم میتونم زیاااد بگم. کلی تجربه های تازه و خطرناک با هم داشتیم. و از کوچه مون و همه بچه ها و بازیهایی که می کردیم. یادم باشه تو یه پست مفصل از اون کوچه بگم تا هنوز حافظه دارم و خاطرم هست.

پی نوشت: می گذره ...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۶ ، ۱۳:۴۰
بیداد درویش

مامان رفته بندرعباس عروسی و چهار روز من و عرفان و بابا تنها خونه ایم. اینجور وقتا همیشه از بیرون غذا می گیریم. ظرفای کثیف و کارای آشپزخونه رو هم کلا بابا انجام میده. خونه ساکت و آروم تره. بغضم تا وقتی مامانو باز ببینم ادامه داره. مامان همیشه تمام وقت حرف می زد و راجع به همه زمینه ها نظرات کاملا کارشناسانه و تخصصی میداد :))

صبحی که خیلی خوب درس خوندم. راضیم از خودم. چند شب پیش پاک کردم هرچی که باید رو. بیست و خورده ای گیگ بود. حس میکنم لبتاپم تازه تر و باحال تر شده. عین خودم :)) امشب هم که دو تا فوتبال معرکه داریم. پرسپولیس و چلسی. اگه شد عصر همبر شرکتی و نون و کالباس و کاهو خیارشور می گیرم تو خونه همبرگر درست کنیم بزنیم به بدن :))

دارم این کتابه که پدمه گفته رو میخونم. چقدر نازنینه آخه شخصیت پسرش. نوشته "در همین هفته سه بار کتک خوردم، محکم ترین هایشان را. حتی به خاطر کاری که نکرده ام کتک می خورم. همیشه تقصیر من است. عادت کرده اند کتکم بزنند"


پی نوشت: اومممم چی کم داره امروز؟

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۳۴
بیداد درویش
بهمن تموم شد و درست طبق برنامه ریزی تا امروز کنکورهای سال 86 تا 90 رو کامل زدم و کتابهای مدرسان رو هم یه دور خوندم و خلاصه برداری ازشون کردم. اسفند، کنکورهای 91 تا 94 رو میزنم و بعد سر و سامون کلی و نظم به خلاصه نویسی هام میدم. فروردین هم کنکور 95 و 96 رو میزنم و یه چندتا از آزمونای مدرسان رو که ثبت نام کردم شرکت می کنم. ششم هفتم اردیبهشت که کنکوره هفته اول اردیبهشت رو کلا خلاصه ها رو همش مرور می کنم.
استرس و نگرانی از زمین و زمان واسه خراب کردن کنکور رو دارما. حتی دیشب خواب دیدم که سر جلسه م و فقط تونستم یک سوال رو جواب بدم و خراب کردم کنکورو. ولی واقعیت اینه که اگه همینجوری آروم و طبق برنامه م پیش برم فکر میکنم رتبه خوبی بیارم و بتونم پس اندازمو بردارم ببرم دو سال یه شهر دیگه خرج کنم :)
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۱۸
بیداد درویش
- این پست خواندن ندارد -

میدونم باید خودمو کنترل کنم واسه همین پناه آوردن به نوشتن اون چیزایی که چندروزه دارن مغزمو میخورن بلکه آروم تر شدم.
. عروسی یاسره چند روز دیگه. یعنی کوچیکترین داییم که قسمت زیادی از عمرم رو کنارش گذروندم و همه جوره دوستش داشتم. تا چهار سال پیش و نزول کردنا و بدهی های میلیاردی یکی دیگه از داییا و بنگ تمام چیزی که توی خونه دیدم دعوا بود. مامان بابایی که هیچوقت با هم بحثشون نمیشد چهارسال هرروز دعوا کردن. نامردا من هرچقدرم گردن کلفت باشم نباید بچه تونو قاطی دعواهاتون بکنین که من سر مامانم داد بکشم یا توی روی بابام وایسم و دعواش کنم. دو سال اخیر اگه فقط سه بار رفته باشم خونه مامانجونم و کلا همین دو سه بار شش تا دایی هامو زن و بچه هاشونو دیده باشم. منی که کل تابستونا اونجا بودم. رفیق فابریک یاسر بودم حالا حتی عروسیشم نمیرم. نه به اجبار کسی. دیگه دلم نمیخواد. دیگه رغبت ندارم. عروسی سنتی نکنین. عروسی سنتی نکنین. عروسی سنتی نکنین که از هر ده زوجی که می شناسم نه تاشون یا طلاق گرفتن یا اوضاعشون تلخ تلخه.

. اتفاقات بد و ناگوار هرجایی میتونه رخ بده ولی حالم بهم خورد دیگه از این همه بی کفایتی. از این همه گند و کثافتی که دارن واسمون تصمیم می گیرن. چرا آدمای درست سر جاهای درست نیستن؟ چرا اینقدر مملکتمون بهم ریخته س. کی تموم میشه این روزگار سیاه؟ اه

. وای یه کلیپ دیدم مرده میاد پارک دوبل کنه ته ماشینش میخوره یه موتوری که توی پیاده رو(!!!) وایساده و موتوری میاد پایین و با چاقو مرده رو می کشه. به همین راحتی. چرا اینقدر نامهربون شدیم ما ها؟ چجوری اینقدر پلید شدیم؟ اینجا جای زندگی نیست به مولا. بعد رفتم نیم ساعت سرمو کوبیدم به دیوار آروم تر برگشتم یه کلیپ دیگه دیدم که یه مامور راهور احمق نفهم با یه زن چقدر بد رفتار کرد. همین تو یزد خودم. از گریه های اون بچه که پشت ماشین نشسته بود نترسید؟ چجور مسلمونی هستین که نمیتونین جلوی خشمتون رو بگیرید؟ چی فهمیدین از اسلام و دین و اصلا انسانیت شماها؟

حماقت بی انتها
حماقت بی انتها
حماقت بی انتها
حماقت بی انتها
حماقت بی انتها
حماقت بی انتها
حماقت بی انتها
حماقت بی انتها
حماقت بی انتها
.....................

منی که حتی تصورم این بود نباید واسه سفر رفتن هم ایران را ترک کرد، دارم به رفتن فکر می کنم. حیات باید خیلیییی قشنگ تر از اینها باشه که حداقل کنترلش دست خودم باشه نه اطرافیان و حکومت و زمانه.

پی نوشت: خدایا یه روز مثه اینا نشم ...
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۵۸
بیداد درویش
برای اولین بار رفتم یک تئاتر رو از نزدیک دیدم. چقدر هم لذت بردم. چقدر هم به دلم نشست. داستان دختری از دهه پنجاه بود که به ظاهر حامله شده بدون اینکه ازدواج کرده باشه و همه فشارهایی که خانواده روش میارن. تا روزی که به خیال بچه میرن بیمارستان و میفهمن که بچه نبوده و فقط یه غده بوده که رشد کرده. اما محوریت داستان هول جوان اسما حرامزاده ای بود که این وسط عاشق زری قصه ما میشه اما بهش نمیرسه. واقعا دوسش داشتم اونقدر که از این به بعد از تک تک تئاترهای شهر حمایت می کنم بدون استثنا.
به قول دوستی اگه بعدا حالشو هم داشتم عکسشو که از اینستا گرفتم اینجا پیوست میکنم :))

پی نوشت: جهالت بی انتهای بشر ...
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۳
بیداد درویش

شنیده ام که 

بهشت آن کسی تواند یافت

 که آرزو برساند به آرزومندی

 

 آرزوی آرزومندان را برآوردن حقیقتا دروازه بهشت است.

 

اگر خداوند این در را به روی کسی باز کند و کسی آرزوی خود و حاجت خود را با او در میان بگذارد و این حاجت را برنیاورد، در بهشت را به روی خود بسته است. 

ما به راحتی میتوانیم این باب را باز کنیم، گشاده بداریم یا میتوانیم برهم بزنیم و ببندیم و خودمان را از این دار نعیم و الهی محروم کنیم... 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۲۳
بیداد درویش